آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

اثرات ترك پستونك

واي كه اگه واقعاً مي دونستم پستونك گرفتن از آدرين اينقدر سخته مي گذاشتم بعد از تعطيلات عيد چشمتون روز بد نبينه خيلي خيلي خيلي روزهاي سختي رو پشت سر گذاشتيم. دو هفته مونده بود به عيد گفتم اين كار رو بكنم كه ديگه توي تعطيلات راحت باشيم ولي متاسفانه گرفتن پستونك از عسل خان مصادف شد با مريضي شديد آقاي پدر آدرين و طولاني بودن ساعت كار من در پايان سال و از طرف  ديگه مريضي خودش كه دچار بيرون روي شديد شده بود. بچم از يك طرف دچار استرس و اضطراب نداشتن پستونك بود و آرامش نداشت از طرف ديگه باباش به شدت سرما خورده بود و مجبور بود تو خونه بمونه و دو سه روز يه بار يه سري به ما بزنه كه آدرين مريض نشه و اين دلتنگي براي آقاي پدر كه خيلي خيلي هم بهش ...
10 فروردين 1393

خلاص شدن از شر پستونک

بالاخره عسل مامی از شر پستونکم خلاص شد. هورااااااااااا خیلی خیلی پروسه سختی بود ولی بالاخره باید انجامش می دادم. چندین وقت بود که این تصمیم رو گرفته بودم و آقای دکتر مهربون هم گفته بود باید زودتر از اینا این کارو می کردی ولی همش نگران بودم  که آدرین خیلی بی قراری کنه آخه اولا خیلی بهش وابسته نبود و فقط موقع خواب می خورد ولی یه ماهی می شد که شدیدا بهش وابسته شده بود همش سراغش رو می گرفت و دوست داشت توی دهنش باشه. این باعث شده بود که کمتر غذا بخوره چون هروقت غذا می خورد تا می دیدش میگذاشت توی دهنش و دیگه ادامه نمی داد  بدتر از همه این بود که همش به این ور و اون ور می زد و تا می گفتم بده بشورم می گذاشت توی دهنش  خلاصه خیلی نگ...
25 اسفند 1392

آلبوم عکس فندق مامان 1

    قربون اون خنده هاي قشنگت بشم مامي      چه ژستي گرفته بچم   الهي هيچ وقت بغضتو نبينم مامان جون     حموم آب گرم عافيت باشه عشقم            آدرين با لباس گوزني كه عمو شاهين عزيزش براش خريده در جمع عروسك هاي خاله جون        اون پستونك خوردنت منو كشته   روز عاشوراي 91 با خاله جون برديمت بيرون يه هوايي عوض كني عشقولم          تحويل سال نو 92 اولين عيدي كه پيش ما بودي عزيز دلم و لحظه سال تحويل رو تبديل ب...
25 اسفند 1392

واکسن هجده ماهگی

مانند یک بهار مانند یک عبور از راه رسیدی و مرا تازه کردی همراه تو هزار عشق از راه رسید همراه تو بهار بر دشت خشک سینه من سبز شد وقتی تو رسیدی در کوچه های خلوت و  تاریک قلب من مهتاب دمید ....     اول: سلللللللاممممممم  و یه عالمه معذرت به خاطر اینکه دیر به دیر میام و برات می نویسم دوم: عسل مامی عشق مامی نفس مامی بالاخره تولد یک و نیم سالگیت فرا رسید تولد هیجده ماهگیت مبارررررررک پسر نازنینم     علاوه بر حس خوشحالی که برای یک سال و نیمه شدنت داشتم مثل همه مامانای دیگه ته دلم برای زدن واکسن هجده ماهگیت شور می زد چون بقیه واکسناتم خیلی خیلی بهمون سخت گذشته بود و کلی اذیت شده بودی (ا...
10 اسفند 1392

همه بدونید گل پسرم هفده ماهه می شود

امروز یعنی 6 بهمن نود و دو عشق مامی هفده ماهه می شود عشقم عمرم نفسم همه زندگی من تولد هفده ماهگیت مبارررررررررررک   هر لحظه که به بودنت فکر می کنم سراسر غرق شادی و لذت می شم و خدای مهربون رو صدها هزار بار شکر می کنم که تو رو به من هدیه داده و فقط از خودش می خوام که بتونم لیاقت تو رو داشته باشم. روزها پشت سرهم و خیلی سریع می گذرن و پسرکم داره بزرگ می شه و من بیش از پیش از بودن در کنارش لذت می برم, لذتی که وصف نشدنیه و فقط یه مادر می تونه حس کنه اما در عین این لذت سوالهای بسیاری ذهنم رو مشغول کرده . هنوز نمی دانم که آیا به معنای واقعی کلمه برایش مادر هستم یا نه؟ اما در هر صورت می خوام از فرصت های کمی که در کنارش هستم به بهتری...
6 بهمن 1392

آدرین در شانزده ماهگی

امروز بالاخره بعد از چندین روز یه وقت کوچیکی پیدا کردم که بیام و برای آدرینم بنویسم. با وجود آلودگی هوا آقای همسر آدرین رو برای یه تایم کوچیک برده بیرون البته نه اینکه توی خیابون قدم بزنه ها نه، رفتن باهم یه خرید کوچیک کنن و بیاین و ما باز هم سر لباس تن کردن این شازده پسر کلی مصیبت کشیدیم و جیغ و داد و هوار تا اینکه ایشون حاضر شدن و با بابایی تشریف بردن و من بدو بدو اومدم که یه سری از کارهای جدید آدرین رو که چندین روزه توی ذهنمه بنویسم. وقتی می بینیم که آدرین به این زودی داره بزرگ می شه و هر روز یه سری مهارت های جدید و کارهای جدید و حرف های جدید یاد می گیره هم از یک طرف خوشحال می شم و از خدای بزرگ و مهربون تشکر می کنم که شاهد رشد...
6 بهمن 1392

تولد شانزده ماهگی

سلام مامانی گلم اول از اینکه این همه تاخیر داشتم ازت معذرت می خوام و امیدوارم مامی رو ببخشی آخه می دونی که توی این چند روزه واقعاً سرمون شلوغ بود و نتونستیم برات پست جدید بنویسیم و این شد که صدای خاله ها هم دراومده و همه دیگه ما رو دارن دعوا می کنن این شد که امشب تصمیم گرفتم هر جور شده وقتی شما شازده پسر خوابیدید بیام و بازم برات بنویسم. دوم اینکه قرررررربونت برم تولد شانزده ماهگیت مبارک عسل مامان (البته گلم تولد شما 6 دی بود که به علت مریضی شما نتونستم برات بنویسم )       پسر گلم شانزده ماهه شدی و هر روز بیش از پیش دل مامی رو با کارهای قشنگی که می کنی می بری نمی دونم چه جوری برات بگم ولی واقعاً روزی ه...
12 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد